دلنوشته / زبان حال امام زمان علیه السلام

دوران ظهور دوران خوشی وسرور شیعیان من است  زمین در عصر ظهور گنج های خود را بیرون می ریزد به گونه ای که مردم از نظر مالی بی نیاز می شوند، بیمارانتان شفا می یابند و روابط خانوادگی تان اصلاح خواهد شد کینه ها و دشمنی ها از دل ها بیرون می رود آنچنان دررفاه خواهید بود که تا به حال چنین نبوده اید فقط آنقدر بگویم که در دوران ظهور حتی پرندگان در هوا نیز خوشحال هستند. حال شما را چه شده است که مرا از یاد برده اید؟ هر روز به این امید چشم باز می کنم که تو مقدمه ی ظهور مرا فراهم خواهی کرد علاقه ی من به تو چنان است که با ناراحتی ات ناراحت می شوم و با بیماری ات من نیز بیمار می شوم.محبت و علاقه ی من به شما از محبت و علاقه ی مادر به  طفل شیر خوار بیشتر است ، مثل پدری که فرزند خود را گم کرده است ، بی تاب شما هستم حال آنکه شما سال هاست که مرا از یاد برده اید.

آیا خداوند مرا آفریده است تا سال ها در پس پرده ی غیبت باشم؟

آنچنان به کارو زندگی خود مشغولید گویی مثل کسی که اصلا وجود نداشته است از ذهن های شما دور هستم. شما را می بینم که صدای اذان را می شنوید، ولی مشغول کار خود هستید. شما را میبینم که به غیبت نشسته اید و صدایتان را می شنوم که می گویید اینها که غیبت نیست.  خمس مالتان را به خیال اینکه به شما تعلق نمی گیرد نمی دهید. بیشتر وقت و زندگی تان را به بطالت می گذرانید.

از بعضی دوستانت به من خبرهای ناگوارتری رسیده است، آنچنان از من دور شده اند که به دشمن دست بیعت داده اندو تابلوی “ورود مهدی ممنوع” را  پشت بام خود نصب کرده اند و با ورود ماهواره به خانه هایشان با دشمن هم غذا شده اند ، حال  آنکه مرا از خودشان دور می کنند. برای نیامدنم کارهای بد زیادی انجام می دهند. شما را می بینم که سخت ترین کار ها برایتان امر به معروف و نهی از منکر شده است. گاهی که ازشهر شما عبور می کنم ناچار برای ندیدن زنان بد حجابتان عبا به روی صورت خویش می کشم.

دوستی های قبل از ازدواج را آنقدر رواج داده اید که نوجوانانتان که تازه به سن بلوغ می رسند گمان می کنند که این کار ها فعل حرامی نیست. چطور شما شیعیان در جامعه ی اسلامی زندگی می کنید و نمی دانید که پولی که خمسش را نداده اید  استفاده کردن از آن حرام است؟ در روز عاشورا جدم حسین علیه السلام کوفیان را بسیار نصیحت نمود اما در آنها اثر نکرد امام حسین علیه السلام به آنها فرمودند علت اینکه سخنان من در شما اثر نمی کند لقمه های حرامی است که خورده اید پس شکمهایتان را با لقمه های حرامی که کوفیان خوردند پر نکنید.

 چطور نمی دانید که به اندازه ی بال پشه ای کم فروشی کنید لقمه ی حرام خورده اید؟ چرا قبل از آنکه احکام دادو ستد را یاد بگیرید معامله می کنید؟ آیا این چیز زیادی است که از شما می خواهم ؟

تا به کی باید منتظر آمدن شما بمانم؟

بدانید اگر بی وفایی در جامعه زیاد شود دشمن بر شما غالب خواهد شد. و کوتاه سخن اینکه: اگر گناه نمی کردی خیلی زود تر از اینها آمده بودم هنوز آرزوی توبه کردنت را دارم . به امید روزی که در کنار کعبه آن هنگام که ندای یا اهل العالم می زنم جزء اولین کسانی باشی که با من بیعت کنی . آنروز که روبه روی هم بنشینیم و لحظات فراغ پایان پذیرد.

 

 

والسلام من اتبع الهدی

به نقل از وبلاگ عمارالمهدی



تاريخ : چهارشنبه 24 دی 1393 | 12:34 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)

جهت دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد


نگهم خواب ندارد


قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد


همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق دیوانه دلسوخته ارباب ندارد؟؟


تو کجایی ؟


شده ام باز هوایی ...


چه شود جمعه ی این هفته بیایی ؟


به جمالت… به جلالت… دل ما را بربایی

 



تاريخ : چهارشنبه 24 دی 1393 | 12:17 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دلِ شکستهِ ی من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید

برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید ...

جملات زیبا گیله مرد

مجبورشدم به هر كسى روبزنم

 

در محضرهرغريبه زانو بزنم

 

تحقيرشدم چونكه فراموشم شد

 

يك سربه شما ضامن آهوبزنم...

 

بهترین یادگار- نثار امام رضا (ع)

تو همیشه کنار من هستی

سند اعتبار من هستی

بی تعارف بگویم ای آقا

مایه افتخار من هستی

شعر از: سید عبدالرضا موسوی



تاريخ : چهارشنبه 24 دی 1393 | 09:27 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)
ای کاش ...

وقتی خدا در صحرای محشر بگوید چه کردی ؟

یوسف زهرا بگوید منتظر من بود.


تاريخ : سه‌شنبه 23 دی 1393 | 11:25 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)

حکمت خداوند:

بعد از حادثه یازده سپتامبر
عده ای از کارکنان برجهای دوقلو زنده ماندند !
یکی خانمی که باتری ساعتش تمام شده و زنگ نزد و دیر از خواب بیدار شده بود !
یکی از آنها اتومیلش را هرچقدر استارت زده بود روشن نشد !
و یکی از آنها فرزندانش برای بیرون رفتن دیر آماده شدند !

هرگاه در ترافیک گیر می افتید ؛
آسانسوری را از دست می دهید ؛
سپر ماشین عقبی به ماشینتان میخورد و مجبور میشود توقف کنید ؛
عصبانی نشوید !
آرام باشید
و بدانید
اینجا همانجاست
که در این لحظه خداوند میخواهد شما اینجا بوده و جای دیگری نباشید
و
اینگونه خداوند مراقب شماست
این همان حکمت خداوندست که در تک تک ذرات هستی جاریست ...

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 23 دی 1393 | 11:21 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(1)

هر چند کمی فرج تمنا کردیم


 آقا ز سر خویش تو را وا کردیم


 شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم


با واژه انتظار بد تا کردیم



تاريخ : سه‌شنبه 23 دی 1393 | 11:17 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(2)

خدای من نه دور کعبه است؛

نه در کلیسا؛؛

نه در معبد؛

خدای من همینجاست…

کنار تمام دلواپسی هایم… بغض هایم… خنده هایم …

خدای من, نمی ترساند مرا از آتـش

امــــــــــــــــــا ...

می ترساند مـرا از شکستن دلــــی… اشک آوردن به چشمی … نــا حـق کردن حقی …

خدای من می بیند مرا,, هر جا که باشم می فهمد مرا با هر زبانی که سخن می گویم

خدای من حواسش در همه احوال به من هست؛

خدای من مــرا از هیچ نمی ترساند،

جز "بی فـــکر سخن گفتن" و "رنجاندن دلـــــی"

خـــدای من

"خدای تمـــام مهربــــانی هاست"

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم

تا این که در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم !




تاريخ : سه‌شنبه 16 دی 1393 | 20:05 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)

مادر امام زمان (عج) كیست؟

مادر امام زمان (علیه السلام) نرجس خاتون دختر یوشعا پسر قیصر روم از نسل شمعون یكى از حواریین حضرت عیسى (علیه السلام) است كه به دنبال یك سلسله وقایع معجزه آسا از روم به سامرّا مى آید و سپس به افتخار همسرى امام عسكرى (علیه السلام) نایل مى گردد.


خلاصه سرگذشت ایشان از زبان خودشان بدین شرح است:


جدّ من قیصر مى خواست مرا در سن سیزده سالگى براى برادر زاده خود تزویج كند وقتى مجلس عقد برپا شد و قیصر برادرزاده خود را روى تخت مخصوص نشاند ... ناگهان صلیب ها فرو ریخت، پایه هاى تخت شكست و پسر عمویم با حالت بى هوشى از بالاى تخت بر روى زمین افتاد و مجلس به هم خورد ولى باز دستور دادند تا مجلس را از نو سامان دهند تا این مراسم به اجرا درآید ولى همان حادثه دوباره تكرار شد ... همه پراكنده شدند.
همان شب من در خواب دیدم كه حضرت عیسى و شمعون وصى او و گروهى از حواریین در قصر جدّم اجتماع كرده اند و منبرى از نور در آنجا قرار داده شده است، طولى نكشید پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) و داماد و جانشینان آنحضرت وارد شدند؛ حضرت عیسى (علیه السلام) به استقبال ایشان شتافتند، حضرت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) فرمودند (خطاب به حضرت عیسى (علیه السلام)) یا روح الله من به خواستگارى دختر وصى شما شمعون براى فرزندم آمده ام و در این هنگام اشاره به امام حسن عسكرى (علیه السلام) كردند كه او نیز موافقت كرد ... آنگاه حضرت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) بالاى منبر رفته و خطبه اى خواندند و مرا به تزویج فرزندشان امام عسكرى (علیه السلام) در آوردند ...

از خواب بیدار شدم و از ترس، آن واقعه را به كسى نقل نكردم ولى محبت به امام عسكرى (علیه السلام)باعث شد كه كم كم رنجور گردم و از خوردن و آشامیدن باز مانم و ... بالاخره مریض شدم ...

 بقیه را در ادامه مطلب بخوانید ...



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه 16 دی 1393 | 19:42 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)

داستان " ابوراجح "

یکى از داستانهایى که علماء و افراد مورد اطمینان نقل کرده اند و به عنوان یک حادثه قطعى ، در عصر خود شهرت یافت ، داستان ((ابوراجح ))است .

ابو راجح از شیعیان مخلص شهر حله (یکى از شهرهاى عراق که در نزدیک نجف اشرف واقع شده ) و سرپرست یکى از حمامهاى عمومى حله بود، از این رو بسیارى از مردم او را مى شناختند.

در آن عصر، فرماندار حله شخصى به نام ((مرجان صغیر))بود، به او اطلاع دادند که ابو راجح حمامى از بعضى از اصحاب منافق رسول خدا (ص ) بدگوئى مى کند، فرماندار دستور داد او را آوردند، آنقدر او را زدند که در بستر مرگ افتاد، حتى آنقدر به صورتش مشت و لگد زدند که دندانهایش ‍ کنده شد، و زبانش را بیرون آوردند و با جوالدوزى سوراخ کردند، و بینى اش را بریدند و با وضع بسیار دلخراشى ، او را به عده اى از اوباش ‍ سپردند، آنها ریسمان برگردان او کرده و در کوچه ها و خیابانهاى شهر حله مى گرداندند، بقدرى خون از بدن او بیرون آمد، و به او صدمه وارد شد که دیگر نمى توانست حرکت کند، و کسى شک نداشت که او مى میرد، و بعد فرماندار تصمیم گرفت او را بکشد، ولى جمعى از حاضران گفتند: او پیرمرد فرتوت است ، و به اندازه کافى مجازات شده و خواه و ناخواه بزودى مى میرد، بنابراین از کشتن او صرف نظر کنید، بسیار از فرماندار خواهش ‍ کردند، تا اینکه فرماندار او را آزاد کرد.

فرداى همان روز، ناگاه مردم دیدند او از هر جهت سالم است و دندانهایش ‍ در جاى خود قرار گرفته است ، و زخمهاى بدنش خوب شده است ، و هیچگونه اثرى از آنهمه زخمها نیست ، و برخاسته و مشغول خواندن نماز است ، حیران شدند و با تعجب از او پرسیدند: چطور شد که اینگونه نجات یافتى و گوئى اصلا تو را کتک نزدند و آثار پیرى از تو رفته و جوان شده اى ؟ ابو راجح گفت : من وقتى که در بستر مرگ افتادم ، حتى با زبان نتوانستم دعا بکنم و تقاضاى کمک از مولایم حضرت ولى عصر (عج ) نمایم ، در قلبم متوسل به آن حضرت شدم ، و از آن حضرت درخواست عنایت کردم ، و به آن بزرگوار پناهنده شدم ، وقتى که شب کاملا تاریک شد، ناگاه دیدم خانه ام پر از نور شد، در همان دم چشمم به مولایم امام زمان (عج ) افتاد، او جلو آمد و دست شریفش را بر صورتم کشید و فرمود: ((برخیز و براى تاءمین معاش ‍ خانواده ات بیرون برو خدا تو را شفا داد))

اکنون مى بینید که سلامتى کامل خود را باز یافته ام .

یکى از وارستگان آن حضرت ، بنام شمس الدین محمد قارون ، پس از نقل ماجراى فوق مى گوید: ((سوگند به خدا، من ابو راجح را مکرر در حمام حله دیده بودم ، پیرمرد فرتوت ، زرد چهره و کم ریش و بد قیافه بود و همیشه او را اینگونه مى دیدم ، ولى پس از این ماجرا او را تا آخر عمرش ، جوانى تنومند و پر قدرت ، و سرخ چهره و با محاسن بلند و پر دیدم ، که گوئى بیست سال بیشتر عمر نکرده است ، آرى او به برکت لطف امام زمان (عج ) اینگونه شاداب و زیبا و نیرومند گردید.

خبر سلامتى و دگرگونى عجیب او از پیرى ضعیف به جوانى تنومند و قوى شایع شد، همگان فهمیدند فرماندار حله به ماءمورینش دستور داد او را نزد او حاضر کنند، آنها ابو راجح را نزد فرماندار آوردند، ناگاه فرماندار دید قیافه ابو راجح عوض شده ، و کوچکترین اثر آن زخمها در بدن و صورتش نیست ، ابوراجح دیروز با ابوراجح امروز، از زمین تا آسمان فرق دارد، رعب و وحشتى تکان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آنچنان تحت تاءثیر قرار گرفت ، که از آن پس با مردم حله (که اکثر شیعه بودند) عوض شد.

او قبل از آن جریان وقتى که در حله به جایگاه معروف به مقام ((مقام امام - علیه السلام -))مى آمد، به طور مسخره آمیزى پشت به قبله مى نشست ، تا به آن مکان شریف توهین کند، ولى بعد از آن جریان به آن مکان مقدس مى آمد و و با دو زانوى ادب در آنجا رو به قبله مى نشست ، و به مردم حله احترام مى نمود و لغزشهاى آنها را نادیده مى گرفت ، و به نیکوکاران آنها نیکى مى کرد، در عین حال عمرش کوتاه شد و بعد از این جریان چندان عمر نکرد و مرد.

...

خدایا !

تو را به وجود مبارک چهارده معصوم - علیه السلام - که در این نوشته قطراتى از اقیانوس فضائل آنها آمده ،

و تو را به وجود مبارک حضرت ولى عصر( عج ) سوگند مى دهم ،

نام ما را در طومار شیعیان مخلص آن ثبت کن ، و شفاعت آنها را در دنیا و آخرت ، نصیب ما گردان.



تاريخ : سه‌شنبه 16 دی 1393 | 19:07 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)

کی خواهد آمد؟

یارب آن خورشید تابان جهان کی خواهد آمد

جلوه گر از ابر غیبت ناگهان کی خواهد آمد

آن که مدت هاست بهرش دیده بر راهند خلقی

بارالها آن مسافر بی گمان کی خواهد آمد

همچو یعقوب اندر این بیت الحزن گریان و زاریم

بارالها یوسف ما شیعیان کی خواهد آمد

غم فزون شد قلب خون شد صبر از دلها برون شد

شیعیان را غمگسار مهربان کی خواهد آمد





تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 22:22 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...3839404142...57صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران